! تو چه می دانی من چه می کشم
خود را به رسوا کردنم، پیش همه راضی نکن یا حالِ کامل کن مرا، یا حالِ استمراری ات هر کار می خواهی بکن اما، مرا ماضی نکن هوای ابری لندن روی زبون آوردنش سخته.. بازم به سنگ خورده سر ِ تیرم تو چای می ریزی تو فنجون و من باش، فال قهوه می گیرم هرچند، تو باور نداری که آینده مونو فال می دونه من خیلی دوس دارم ببینم که دنیا همینجوری، نمی مونه یه عمره آخه اشتبا دارم هر چی سرابه، آب می بینم جای تأسف داره که هر شب خوشبختی رو تو، خواب می بینم من دوس دارم مرزا رو بردارم آروم بگیرم توی آغوشت اما خدا عمرا نمی ذاره حتا جنازه م رو روی دوشت تو زندگیت جوریه که انگار قبلِ تولد، گورتو کنده ن چشمات همش بارونی و خیسن مثل هوای ابری ِ لندن دورت پره از آدمایی که مَردن به ظاهر اما، نامردن اونایی که غیر از اتاق خوابت جایی تو رو درکت نمی کردن روحتو با خنجر تراشیدن قلبت پر از خوناب نفرت شد وجدانتم یک ریز غر می زد « شاید واست این درس عبرت شد! » دنیا دروغه.. اما با این حال تو فرق کن، رنگ حقیقت باش حق با توئه تحملش سخته اما به اعصابت مسلط باش تو می گی دستاشونو پس می دن دستایی که زنجیرمون کردن می گی تلافی می کنیم هر چی که مثل سگ، تحقیرمون کردن من دوس دارم مرزا رو بردارم آروم بگیرم توی آغوشت اما خدا.. عمرا نمی ذاره حتا جنازه م رو .. روی دوشت
این حرف ها تکراری و این چشم ها کورند این ها زبان نه.. بلکه این ها نیش زنبورند ما حبس هامان تا همیشه تا ابد هستند ما دست هامان دوری از هم را بلد هستند تکرار ِاین بیهوده ها، بیهوده تکراری ما زندگی مان هم شده توفیق اجباری از مزه ی خوشبختی اش چیزی نمی فهمیم باید فقط باشی.. همین.. پس باش.. خوب؟.. تفهیم؟ من خسته ام..
دردم فقط بی عشق بودن نیست این زندگی انگار اصلن از خود من نیست باید برایش لااقل یک فکر دیگر کرد یا برد، یا این باخت را با درد باور کرد . . . تو.. خوبی اما گاه گاهی نفرت آور هم گاهی نجیبی گاهی از من بی حیاتر هم من؟ یک دروغم یک دروغ شبه تاریخی من؟ یک عجیبم، بی گمان یک جور مریخی تو؟ دوستت دارم ولی گاهی معمایی در آن واحد ناگواری و گوارایی گاهی شبیه عاقلانی گاه مجنونی یک بار دل خون می کنی یک بار دل خونی یک روز خودخواهی، خودت را دوست می داری یک وقت ها هم مثل دهقان فداکاری امروز بی وجدانی و فردا ولی داری حالا خیانت کاری و بعدا وفاداری یک لحظه مرهم می شوی بعدش ولی زهری این بار چه گندی زدم؟ با من چرا قهری؟ هر قدر می خواهی تو با من قهر کن اما چیزی بگو.. حرفی بزن.. «رعنا» بخوان « رعنا» من خسته ام از این سکوت لعنتی خسته م بیخود روانی ات شدم بیهوده دل بستم هر کار می خواهی بکن اما تو اسمم را امشب صدا کن
لعنتی بشکن طلسمم را . . . با من دوباره آشتی کن باز صبحت کن کمبود دارم پس به من.. قدری محبت کن
![]()
![]()
| Design By : Pichak |

