تکراری
این حرف ها تکراری و این چشم ها کورند
این ها زبان نه.. بلکه این ها نیش زنبورند
ما حبس هامان تا همیشه تا ابد هستند
ما دست هامان دوری از هم را بلد هستند
تکرار ِاین بیهوده ها، بیهوده تکراری
ما زندگی مان هم شده توفیق اجباری
از مزه ی خوشبختی اش چیزی نمی فهمیم
باید فقط باشی.. همین.. پس باش.. خوب؟.. تفهیم؟
من خسته ام.. دردم فقط بی عشق بودن نیست
این زندگی انگار اصلن از خود من نیست
باید برایش لااقل یک فکر دیگر کرد
یا برد، یا این باخت را با درد باور کرد
.
.
.
تو.. خوبی اما گاه گاهی نفرت آور هم
گاهی نجیبی گاهی از من بی حیاتر هم
من؟ یک دروغم یک دروغ شبه تاریخی
من؟ یک عجیبم، بی گمان یک جور مریخی
تو؟ دوستت دارم ولی گاهی معمایی
در آن واحد ناگواری و گوارایی
گاهی شبیه عاقلانی گاه مجنونی
یک بار دل خون می کنی یک بار دل خونی
یک روز خودخواهی، خودت را دوست می داری
یک وقت ها هم مثل دهقان فداکاری
امروز بی وجدانی و فردا ولی داری
حالا خیانت کاری و بعدا وفاداری
یک لحظه مرهم می شوی بعدش ولی زهری
این بار چه گندی زدم؟ با من چرا قهری؟
هر قدر می خواهی تو با من قهر کن اما
چیزی بگو.. حرفی بزن.. «رعنا» بخوان « رعنا»
من خسته ام از این سکوت لعنتی خسته م
بیخود روانی ات شدم بیهوده دل بستم
هر کار می خواهی بکن اما تو اسمم را
امشب صدا کن لعنتی بشکن طلسمم را
.
.
.
با من دوباره آشتی کن باز صبحت کن
کمبود دارم پس به من.. قدری محبت کن
شعرها و مطالبی که اینجا نوشته می شه